نماینده العراقیه سفید: بارزانی و طالبانی 40 سال قبل کرکوک را واگذار کرده اند

اسلام آبادپرس:یکی از نمایندگان لیست العراقیه سفید می گوید: «نوری مالکی» نخست وزیر عراق سندی را در دست دارد که براساس آن 40 سال قبل مرزهای اقلیم کردستان تعیین شده اند و روسای کنونی اتحاد میهنی و پارت دمکرات با امضای توافقنامه ای به کردستانی نبودن کرکوک راضی شده اند.
 کاظم شمری طی مصاحبه ای اختصاصی با آژانس خبری الأخباریه اعلام کرده است: براساس سندی که در اختیار مالکی قرار دارد و جلال طالبانی و مسعود بارزانی سال 1973 آن را امضا کرده اند اقلیم کردستان فقط به استانهای اربیل، دهوک و سلیمانیه، که اکنون اقلیم کردستان را تشکیل می دهند، منحصر می شود.
وی با تاکید بر اینکه مالکی حاضر به اجرایی کردن ماده 140 نیست و کُردها نیز بر سر عدم اجرای آن سازش نخواهند کرد گفت: "نوری مالکی قصد دارد تا سند مذکور را در اختیار احزاب سیاسی عراق قرار دهد تا براساس آن ماده ی 140 اجرا شود."
این نماینده لیست العراقیه ی سفید این اقدام نخست وزیر را تلاشی برای متحد کردن همپیمانان سنی و شیعه برای مقابله اعراب با کُردها و ایجاد این دیدگاه است که اقلیم کردستان همچون اقلیمی فدرال عمل نکرده و فراتر از خواسته ها و توانایی های خود گام برمی دارد.

اهدای نشان خلاقیت هنری به استاد مظهر خالقی

"شیرکو بیکس: معتقدم ترانه و موسیقی کردی بدون صدای خالقی به گونه ای ناقص است، امیدوارم این صدا و ملودی اصیل در فرهنگ و هنر ملی مان جادوانه شود".

اسلام آبادپرس: عصر روز شنبه 19 ماه می/ مصادف با 30 اردیبهشت ماه طی مراسمی باشکوه، که از سوی کانون ادبی و فرهنگی گلاویژ برگزار شد جایزه خلاقیت هنری با عنوان "طبیعت در نغمه یک ملودی" به هنرمند نام آشنای کرد مظهر خالقی اهداء شد. در این مراسم که در سالن " توار" شهر سلیمانیه اجرا شد، تعداد کثیری از هواداران این هنرمند حضور پیدا کردند، به گونه ای که ظرفیت سالن گنجایش حضور همه آنان را نداشت و بسیاری بیرون از سالن مراسم را دنبال کردند.

در این مراسم نوزاد احمد اسود رئیس کانون فرهنگی ـ ادبی گلاویژ با ارائه سخنانی به نقش و تاثیرگذاری صدا و جایگاه مظهر خالقی بر موسیقی و هنر کردی اشاره کرد، وی در بخشی از سخنانش گفت: بزرگداشت خالقی، تقدیر از تمامی صداهای اصیلی است که در اوج زیبایی و سرشار از معنا به هنر اصیل کردی خدمت می کنند.

در ادامه فیلمی مستند از زندگی و آثار هنری خالقی به نمایش درآمد، سپس گروه موسیقی هنرهای ملی به خوانندگی اسماعیل سابوری با اجرای چند ترانه از کارهای خالقی به اجرای برنامه پرداختند و در برنامه بعدی برخی از اشعار شیرکو بیکس که برای خالقی سروده شده بودند از سوی عمر سواره خوانده شدند. با پایان گرفتن این اجراها و پس از تقدیم چندین سبد و دسته گل، مدال خلاقیت هنری از سوی نمایندگان کانون های فرهنگی ــ هنری به استاد خالقی اهداء شد و او نیز از آنان تشکر کرد.

 نوزاد احمد اسود رئیس کانون فرهنگی گلاویژ درباره اهداء نشان خلاقیت هنری به مظهر خالقی به آژانس خبری کردستان ( آکا نیوز) گفت: این بزرگداشت بخشی از وظایف و فعالیت هایی می باشند که کانون گلاویژ در راه خدمت و ترویج بیشتر و بهتر ادب، هنر و فرهنگ کردی در پیش گرفته و این مراسم نیز با چنین نگرشی جهت تجلیل از صدای طلایی خالقی برگزار شد.

درباره تداوم بخشیدن به چنین فعالیتهایی نوزاد احمد اسود گفت: ما در کانون گلاویژ قصد داریم چنین مراسم هایی را در راستای تجلیل از هنرمندان اصیل، نویسندگان خلاق و شخصیت های مشهور کردستان و خدمات شایان توجه آنها به فرهنگ و هنر کردی ادامه دهیم.

شیرکو بیکس شاعر نامدار کرد درباره مظهر خالقی و مراسم بزرگداشت وی به آکا نیوز گفت: کار شایان توجهی بود، امروز کانون گلاویژ از صدای اصیل و جهانی خالقی تجلیل کرد، من معتقدم ترانه و موسیقی کردی بدون صدای خالقی به گونه ای ناقص است، امیدوارم این صدا و ملودی اصیل در فرهنگ و هنر ملی مان جادوانه شود. دوستی من و خالقی به سالهای بسیار دور بر می گردد، زمانی که خالقی به کردستان عراق آمد و از اینجا به اروپا رفت، در آن زمان بود که خالقی برای یک از شعرهای من به اسم "لێتان نابینەوە" آهنگسازی کرد و بعدها به یکی از ترانه های مشهور وی بدل شد.

مظهر خالقی نیز درباره دریافت نشان خلاقیت و این مراسم تجلیل به آکا نیوز گفت: از کانون ادبی و فرهنگی گلاویژ به خاطر زحماتی که در راستای برگزاری این مراسم متحمل شدند تشکر می نمایم، امیدوارم من و هنرم شایستگی چنین تجلیلی را داشته باشیم و توانسته باشم در حیات هنری ام به فرهنگ و هنر ملی خدمتی کرده باشم. بسیار خوشحالم که پیش از مرگم اقبال این را یافتم تا در بخش آزادی از کردستان فعالیت های هنری ام را ادامه دهم.

اسماعیل سابوری (خواننده) در این باره گفت: امروز افراد بیشماری در این مراسم حضور پیدا کردند و بهتر بود که در مکان بزرگتری برگزار می شد. زیرا مظهر خالقی به عنوان صدا و سبکی منحصر به فرد تاثیرات شگرفی بر ترانه و موسیقی کردی بجا گذاشته است و به مکتبی بزرگ در موسیقی کردی تبدیل شده است.

کامو جمال، کارگردان فیلم مستند زندگی خالقی درباره فیلم خود به آکا نیوز گفت: مدتی است مشغول ساختن فیلم مستند این هنرمند نامدار هستم که در آن چندین هنرمند و شخصیت مشهور از قبیل شیرکو بیکس، عدنان کریم، دیاری قرداغی و وریا احمد درباره هنر و شخصیت وی صحبت کرده اند. کاروخ طه فیلمبردار و ایروان طه کار مونتاژ این فیلم 28 دقیقه ای را برعهده داشتنه اند.

" مظهر جلال الدین عبدالخالق" مشهور به "مظهر خالقی" در سال 1938م در شهر سنندج به دنیا آمد، از اوان زندگی به فراگیری هنر مشغول شد و نزد رستم مقدس از هنرمندان یهودی ساکن سنندج سولفژ و مقام فارسی را فراگرفت، سپس در سن جوانی نزد استاد حسن کامکار فعالیت های هنری خود را پیش برد و تا سال 1956م در رادیو سنندج یک برنامه هفتگی داشت. مظهر خالقی در ادامه فعالیتهایش موفق به اخذ مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد فیزیک از دانشگاه تهران شد. در این مقطع وی در رادیو تهران به عنوان گزارشگر، مترجم و گوینده مشغول به کار شد و از این طریق با جمع کثیری از هنرمندان و موسیقدان های مشهور ایرانی آشنا شد، وی در این مقطع که تا سال 1979م به درازا کشید، دست به ضبط بیش از 200 اثر زد. در مقطع پس از انقلاب نیز تا سال 1982م در ایران ماند، سپس به اقلیم کردستان عراق مهاجرت کرد و مدتی در منطقه "سر گلو" ساکن شد و از آنجا نیز راهی اروپا شد و در کشور انگلیس سکنی گزید. خالقی در سال 2002م به اقلیم کردستان برگشت و در آنجا به منظور خدمت به فرهنگ ملی و ثبت و حفظ آثار هنری و فولکلوریک کردی مرکزی فرهنگی به نام "انستیتو فرهنگی کرد" با چندین شعبه در شهرهای دهوک و کرکوک دایر کرد.


یادی از پهلوان حسین گلزار کرمانشاهی؛
سوگنامه گل و گلزار

اسلام آبادپرس:امروز ورزش پهلوانی ایران هرچقدر به آسید حسن بالیده، هرچقدر که از سنگدلی های اکبر خراسانی قصه ساخته، هر چقدر هم از ابراهیم یزدی افسانه پرورانده، در عوض تمام ناکامی و اندوهش را در غم حسین گلزار کرمانشاهی به غزل های سوگوارانه تبدیل کرده است.
 روزها می آیند و می روند، ابرها فرو می ریزند و شیران نیز پیر می شوند. من یقین دارم اگر همین امروز پنجره روحم را به سوی افقِ عشق باز کنم هرگز با پرنده ها همسفر نخواهم شد، اگر پهلوانانی چون تو کنارم باشند آسمان را در دفترم می توانم جای دهم. اگر تو با من آواز بخوانی همه رودخانه ها و زورخانه های خاموش به نظاره می ایستند.
هر شب در اتاق کوچکم به یادت فانوس می سازم و آن را به دورترین ستاره هدیه می دهم و افسوس می خورم که چرا لوح فشرده جومونگ را صله پهلوانان روز کرده اند. ای گلزار عشقِ پهلوانان، ای ناشناخته تر از عشق های نخستین، لحظه ای صبر کن و برایم از داستان های روزگار بگو.
روزها می آیند و می روند و قلب من به سوی سفری محتوم خواهد رفت، قلب تو هم یک روز ساکن سردترین ثانیه های زندگی شد، آنچنان که امروز ورزش پهلوانی ایران هرچقدر به آسید حسن بالیده، هرچقدر که از سنگدلی های اکبر خراسانی قصه ساخته، هر چقدر هم از ابراهیم یزدی افسانه پرورانده، در عوض تمام ناکامی و اندوهش را در غم حسین گلزار کرمانشاهی به غزل های سوگوارانه تبدیل کرده است.
روزها می آیند و می روند، گویا تو به زبان درختان تکلم می کنی، در همان روستای "سراب قنبر" که پدرت را از دست دادی و کنار چشم مادرت بزرگ شدی، و این آغازی بر سال 1228 هجری شمسی بود که روزگار از تو اُبهتی ساخت و تو بودی که قهرمانانه حیای چشمانت را قاطی پهلوانی و شجاعت کردی.
امروز هم عاشقانت بر بلندترین کوهستان ها آتش روشن می کنند و تو را صدا می زنند، نمی دانم آیا صدایشان از بین ستاره ها عبور می کند و به تو می رسد، آن ها هنوز هم با محزون ترین نی لبک ها نام تو را می نوازند.
 چه روزگارانی بود، پیش از آنکه پهلوانان غرب و جنوب این سرزمین اهورایی را به زمین گرم بکوبی و عازم تهران شوی تا با پهلوانان پایتخت در آویزی افسانه هایی از خود به جای گذاشتی چون تو را از رود، عشق، نور، نوازش و نسیم ساخته بودند. تو مشهورترین مسافر معاصر بودی که صلح و شقایق ارمغانت بود، سنگ ها را به آذرخش تبدیل کردی و از اشک های یخ بسته رودخانه ها ساختی که همه شوره زارها را گل باران کرد. همان که قبل از بلوغ به قاتل پلنگ و گرگ های "سراب قنبر" شهرت داشت و از این توصیف ها سرخ می شدی.
بالاخره به تهران آمدی، البته بار اول به "یزدی بزرگ" باختی و برگشتی کرمانشاه تا خودت را بسازی. بار دوم وقتی به تهران آمدی عصر "ابراهیم یزدی" تمام شده بود و "اکبر خراسانی" بازوبند پهلوانی داشت. آمده بودی در مراسم نوروز 1352 شمسی با "اکبر" کشتی بگیری، "اکبر" که حکایت پیروزی های مردانه و نامردانه اش برای تمام رقبا در سینه ها مانده بود.
ولی اگر نگاه ابریشمین تو در محاصره غم ها و کینه هاست چه باک، تپش قلب تو می تواند خانه های خواب زده جهان را با صبح آشنا کند و دست های خاموش تو می تواند هزار هزار پهلوان بسازد.
نوچه های "اکبر" که دیدند آماده و دست بردار نیستی، اول "صد تومان" با یک اسب خوب پیشنهاد دادند تا صرف نظر کنی و برگردی "کرمانشاه"، ولی فریاد زدی اگر برگردم مردم شماتتم می کنند. آخر سر مجبور شدند نقشه بریزند. دنیا می گذردحتی درختانی که ریشه هایشان در اعماق زمین جا خوش کرده اند، از این جاده می گذرند. به راستی چرا ایستاده ای اگر دل به راه ندهی و قدم در جاده نگذاری همیشه از گرد و غبار، سنگینی.
 خدایا قساوت هم حدی و سنگدلی هم نهایتی دارد. خوراک قیمه را که خوردی چشمانت سیاهی رفت، جهان تیره و تار شد، دنیا دور سرت چرخید. هنوز چند لقمه نخورده بودی برخاستی نعره ای زدی لباس هایت را دور انداختی و سر به بیابان گذاشتی. انگار همه دست ها خاموش و همه نگاه ها سرد و همه کوچه ها بن بست شده اند و هیچ کس در انتظار دوست، بی قرار و ملتهب به جاده روبرو چشم نمی دوزد. قهقهه ای از لای دندان های کریه میزبان برخاست که به سیاهی می زد، فردا همه دانستند که چیزخور شده ای و آن ها که رعنایی تو را می دیدند واویلا می گفتند.
ای لب تشنه تر از کویر کاش می توانستم همه رودها و دریاها را در کاسه ای بریزم و به تو تقدیم کنم، با نام تو می توان طناب باران را گرفت و کنار ماه کلبه ای زلال ساخت. دیگر برای دیدن تو دیر شده است باید ترا چنان دید که همه عاشقان به من حسادت کنند.
این دیگر آمد روزگار است، این کدام کرمانشاهی مقیم تهران بود پهلوان محبوب و مجنون شهرش را شناخت و با هزار مصیبت او را به زادگاهش برگرداند.
طبیبان به ناکام و لاعلاجی تمام هر چه کوشیدند نتوانستند دردت را درمان کنند، آن زمان همه با جامه ایی کهنه و آئینه ای شکسته خوابیده بودند، زمین گیج بود و زمان ساکن و همراهانت حتی کفش هایشان را گم کرده بودند، مانند مجسمه ها تنها ایستاده بر سکویی سرد که قلبی برای عشق ورزیدن و چشمی برای نگاه عاشقانه نداشتند.
و آن "گلزاره" مهربان وقتی دید سرو سهی اش را چنین به زوال تماشا می کند، از دیدن شنیدن و وصف جنون "حسین" یک شبه پیر شد. زیباترین پهلوانِ ایرانی، مجنون و منزوی و تنها و دربدر شد، قطره ای آب شد در خاک بی پناه چکید، افسانه ایی به پایان رسید، پچ پچ های مردم تمام شد و دیگر هیچکس از پهلوان خبر نداشت، جز آن قلعه ویران و مردم گاه گاهی مردی درشت هیکل را می دیدند که با چوبی در دست بر روی دیوار کاهگلی قلعه سوار است.
چرا کسی به خانه نمی آید، کسی که بهانه ای شگفت برای گریه کردن به من بیاموزد، چرا کسی تپش سراسیمه قلبم را نمی بیند.
 بالاخره مردم جسد بی جان را دیدند در کنار افعی افسانه ای آن قلعه و آن باغ. دنیا همان دنیاست با همان مشخصه ها، محل نبرد خیر و شر. فقط اسم تو عوض شده، گودها بزرگ تر شده و چمن کاری شده اند، داور همان داور است، دوباره می توان آغاز شد، دوباره می توان ساده بود، می توان قد کشید و نورانی شد، دوباره می توان تازه شد و باطراوت برگ های نورسته بهار را تلاوت کرد. پائیز را فراموش کن و به کوچه های سرسبزی بیاندیش که تو را به فردا و فرداها می برد.
بوسه همان بوسه و خنجر همان خنجر است، "اکبر خراسانی" آنقدر قبرش در پیاده روی "شهر ری" ماند و لگد کوب شد که بعد از 90 سال جسدش را برداشتند و جای دیگر بردند، ولی تو از یادمان ها می گذری و به دشت های روشن ایمان می رسی. باید از عشق بگویی و از بارانی که قرار است فردایمان را بشوید حرف بزنی.
اشک های امروز بر سر اضمحلال فرهنگ پهلوانی بهانه دیگری دارد، به ویژه که امروز حقِ زنگِ زورخانه ها را می فروشند.
 ما را پرستش "حسین گلزار" در سر نیست، اما این ناله و فغانی است در سوگ یک فرهنگ باستانی به چشم بوتیماران، با چند واژه زمینی، قلبی پر تپش و یک روح زشت نمی توان این غم را نوشت، با دیدگانی سرد، لبانی که هیچگاه به آواز گشوده نشده اند و دستانی که هرگز احساس خیس رود را لمس نکرده اند، نمی توان حق مطلب را ادا کرد. به صد دفتر نشاید گفت شرح حال مشتاقی. سلام ای آسمان نامشکوف، سلام ای مهربانی بی پایان.
 ای گلزار حقیقت و پهلوانی بدرود ... .
قدرشناسی از استاد به بهانه اولین سالمرگ هانیبال الخاص
اسلام آبادپرس:به هیچ وجه نگران شباهت های ظاهری و کار هنرجویان به یکدیگر و به شیوه کار خودش نبود اعتقاد داشت که کار زیاد هنرمند را به خود و به فردیت مستقل خود می رساند.
"طراحی کنید، طراحی کنید، آنقدر که خسته شوید حال برای رفع خستگی طراحی کنید...."
تقدیر چنین بود که "هانیبال الخاص" از همان روزهای ورودم به دانشکده، استاد کلاس ما باشد. ابتدا این نام تنها یک اسم غریب و تا حدی عجیب بود. شاید اگر اسم دیگری روی قاب اعلانات نوشته می شد،‌برایم چندان تفاوتی نداشت اما به مرور و در قیاس با دیگران او را شناختم و برهمین مبنا، همیشه با خود و به دیگران می گویم: برای من شانس بزرگی بود. برای من و برای تمام کسانی که نزد او و در کلاس او بودند. و بارها و بارها فریاد او را می شنیدند که: ‌طراحی کنید، طراحی کنید. این کلام نزدیک به نیم قرن از حنجره پر تحکم و پر تمنای »هانیبال الخاص« این خادم دنیای هنر در ایران به گوش رسید.... و کتمان بزرگی است، اگر تداوم نبض طراحی در ایران را،‌مدیون این انسان شریف ندانیم.
الخاص بی نظیر بود چرا که فقط هانیبال الخاص شبیه هانیبال الخاص بود. او فقط شبیه خود بود و پیرو شیوه خود، در کار،‌تدریس، در رفتار و در سخن. در اخلاق و در روش ارتباط. می توان در مورد خصوصیاتش سخن گفت و درس آموخت. اما می خواهم در موردی صحبت کنم که جمعی از زخم خوردگان زبان او و رقیبان هم صنفی اش آن را یک اشکال عمده می دانستند و عَڵم می کردند:" تاکید بر کمیت به عنوان زمینه ساز ظهور کیفیت".
با رویکردی گذرا و سطحی می توان در مقابل چنین ادعایی به دفاع از کیفیت برخاست. اما" الخاص" با آگاهی از جایگاه "کیفیت" توصیه همیشگی اش را گوشزد می کرد و پیشاپیش هنر جویانش قدم در راه رنج و کار و تلاش می نهاد. او یک استاد بود و براساس وظیفه کاری و وجدانی اش سعی می کرد تا هنرجویانش را قبل از هر چیز "نقاش"بار آورد. بهتر از هر معلمی درک کرده بود که بحث و مجادله تئوریک و آشنایی با فرایند سبکهای مکتوب و دیکته شده دردی را دوا نمی کند. می دانست که فرد غیر نقاش و غیر هنرمند هم می تواند حافظ تاریخ هنر، شکل گیری مکاتب و یا بیوگرافی هنرمندان غربی باشد. پس بیش از هر چیز در پی تربیت و حساسیت چشمهای هنرجو بود. می دانست که هنرهای تجسمی مربوط به حوزه ی دیداری است و گریزی نیست جز آنکه چشم به درجه ای از حساسیت و تشخیص برسد که ساختار عناصر بصری زیبا و نازیبا را از یکدیگر تفکیک کند.
در حوزه ی هنر،‌ تئوری جایگاه خاص خود را دارد اما بدون شک کارکرد تعیین کننده ای در مهارت چشم و تشخیص آن ندارد. شاید بدین خاطر بود که استاد الخاص حداقل در کلاسهای آموزشی خود از سخنرانی ها و تئوری بافی های آنچنانی پرهیز می کرد و در تمام ساعات کلاس به آموزش اصول کلی کار ویا دیدن تمرینات خارج از کلاس می پرداخت و پیش از آنکه بر اشکالات و نارسایی هایی جزیی تاکید کند، حرکت و روند کلی کار هنرجو مدنظر می گرفت. بر شیوه کار و نحوه به کار گیری خط و قلم هیچ اصراری نداشت و رفع اشکالات را به عهده کمیت و تمرینات بی وقفه می گذاشت. به هیچ وجه نگران شباهت های ظاهری و کار هنرجویان به یکدیگر و به شیوه کار خودش نبود اعتقاد داشت که کار زیاد هنرمند را به خود و به فردیت مستقل خود می رساند.
"طراحی کنید، طراحی کنید، آنقدر که خسته شوید حال برای رفع خستگی طراحی کنید...."
هنرجو با پرکاری مدام و دمخوری دایم با تصویر به مرحله لازم و ارزشمند»‌درست دیدن« خواهد رسید و درست دیدن بستری است که در آن از ورای واقعیت های دیداری به بطن زیبایی ها و درک درونمایه می توان گام نهاد. بی تردید حساسیت لازمی که چشم نقاش و طراح می بایست داشته باشد، تنها از همین طریق میسر خواهد شد، طراح ضمن تمرینات پی در پی با کنشهای تصویری روبه رو خواهد شد. که الزاما ضمن قیاس به انتخاب برتر و گزینه مطلوب تر خواهد انجامید و در نهایت برترین ها یا به تعبیر درست تر، اشکال و روابط استتیکی به صورت اندوخته های ذهنی و سواد بصری در حافظه تصویری، انباشته خواهد شد تا جهت کاربریهای به هنگام بکار آید.
هانیبال ایمان داشت که تربیت چشم از طریق کمیت و درست دیدن - جدای از درست کشیدن- به مهارت در مشاهده ذهنی منجر خواهد شد و تجسم دیداری یک نیاز اساسی در تجسم فعالیتهای فکری است که می تواند در عینی کردن هر آنچه هنرمند در اندیشه دارد کارساز باشد. طراح و نقاش ،‌ضمن تمرینات ممتد، ناخودآگاه به تجزیه وتحلیل در رموز تصویری می پردازد در حین عمل کشف »زیبا« انجام ودر حافظه ذخیره می شود.
چنین روندی مبتنی بر قیاس است و طبیعتا هر چه موارد مورد قیاس بیشتر باشد استنتاج دقیق تر خواهد بود و انباشت تجارب تجسمی، ‌بیشتر ودر نتیجه شعور بصری،‌بالاتر. یعنی همان نتیجه ای که هانیبال الخاص برای هنرجویانش در نظر داشت.
او در این مرحله از آموزش احساس می کرد وظیفه اساسی اش را به انجام رسانده و دیگر اصراری بر شیوه و سبک کار شاگردانش نداشت. هر کس به هر روش و هر سبک و مکتبی کار می کرد و به استاد نشان می داد،‌براساس ملاکهای خاص همان اثر،‌قضاوت می کرد.
گاه حتی شاگردانش را به نسبت استعداد و آمادگی به نگارگری ایرانی تشویق می کرد.
رسیدن به مقصدی که هانیبال الخاص در نظر داشت نیاز به زمان بیشتری داشت و هنرجویان او می بایست بیشتر از دیگران صبر و حوصله به خرج دهند وبه بیان ساده تر،‌دیرتر از دیگران هنرمند می شدند؛ چرا که او هرگز چیزی را دیکته نمی کرد و نیز هیچ شاگردی را به پیروی و کپی ابلهانه از سبکها و یا نقاشان مُد روز وادار نمی کرد.
آموزش استاد بر مبنای» تاکید بر کمیت«‌سبب شد تا شاگردان آموزش دیده او نه تنها در زمینه طراحی و نقاشی بلکه در تمامی حوزه های تجسمی به قابلیت های لازم دست پیدا کنند.
هر چند تدریس او محدود به طراحی و گاه نقاشی بود، اما بسیاری از شاگردان او توانستند به اتکای آموزه های او در دیگر هنرها همچون گرافیک و پیکره سازی،‌عرض اندام کنند.
هانیبال الخاص خود، پیشگام ادعاهایش بود. تا آخرین لحظات عمر با دستهای لرزانش طراحی می کرد؛ ‌دفترچه های طراحی شده اش را بر روی تخت بیمارستان سنندج، هنوز به بیاد دارم. آنچه را از شاگردانش می خواست،‌اول خود عمل می کرد.


یادی از زنده‌یاد استاد حشمت‌الله لرنژاد


«حشمت تو بهار بی‏خزانی ما را
در این دل داغ‌دیده جانی ما را
در خاطره‌ها همیشه می‏مانی تو
چون آیت عشق جاودانی ما را»
اسلام آبادپرس:پاییز سال 1374 هنوز با ارغوان رنگها از راه نرسیده بود که خاکستر ابرهای پاییز از سفر عارفانه‏ی خواننده‏ی بی‏بدیل کرمانشاه، استاد حشمت‏الله لرنژاد خبر داد. با رفتن این بزرگ مرد که قافله‌سالار آواز و موسیقی کُرد بود، یک ملت را سوگوار کرد و بسیار ناباورانه به سوی دوست پرواز نمود.
استاد حشمت‏الله لرنژاد فرزند مرحوم حاج فتح‏الله در سال 1326 در شهر کرمانشاه محله‏ی علاف‏خانه به دنیا آمد. پدربزرگ ایشان دارای صدای خوبی بود. مرحوم حشمت هم صوت داودی خود را از پدر بزرگش به ارث برده بود. وی در سال 1343 در سنین 17 سالگی در ارکستر رادیو کرمانشاه اولین ترانه‏ی خود را با شعری از شاعر گرامی یداله لرنژاد (شیدا کرمانشاهی)اجرا کرد و از همان زمان فعالیت رسمی خود را در عرصه‏ی هنر و موسیقی کُردی آغاز نمود. لرنژاد بیشتر به سبک استاد سیدعلی اصغر کردستانی، ‌علی مردان و طاهر توفیق می‏خواند و مدتها از تعلیمات مرحوم حسن زیرک خواننده‏ی نامی کُرد استفاده کرد و نیز از راهنمایی‏های آقایان محمود بلوری، محمود مرآتی، اکبر ایزدی، سیف‏اله نادرشاهی و مسعود زنگنه بهره‏ها برد.
سرودها و ترانه‏هایش به سبک‏های مختلف بود و تسلط کاملی در زبانها و لهجه‏های کردی، اورامی، سورانی، گورانی، بادینانی، شکاکی، لری و کردی کرمانشاهی داشت که در آثارش این گویشها به خوبی مشهود است، در فن بداهه‏خوانی نادره‏ی روزگار بود. یک بار به مناسبت دهه‏ی فجر برای اجرای موسیقی به پالایشگاه خانگیران سرخس دعوت شده بود و در شب اجرا پس از هماهنگی معلوم شد که گره‏ای در کار است، اما خودش فوراً ابتکار به خرج داد و بداهتاً در دستگاه شور(چپ کوک) که بسیار مشکل است به نحو احسن سرود«بهشت زندگی» را اجرا نمود، که این کار باعث حیرت خیلی از نوازندگان و تماشاچیان شد. وی نیز در خواندن ترانه‏های پاپ مهارت کافی داشت که می‏توان به ترانه‏ی «خونه‏ی من تورم نیش زمونست» با آهنگ‏‏سازی منوچهر طاهرزاده با شعر کیومرث حیدری، و ترانه‏ی «خورشید میهن ما تو دست شب اسیره»ّ که مضمونی سیاسی ـ اجتماعی داشت، اشاره کرد.
زنده‏یاد حشمت‏اله لرنژاد سالها هنر خویش را صادقانه به مردم ما پیشکش کرد و حدود بیش از 200 ترانه‏ی محلی را با گویش‏های مختلف اجرا کرد که هرکدام در یک برهه از زمان مورد توجه مردم قرار گرفت. آثارش همانند بهارستان سرسبز و با طراوتی است که هیچگاه رنگ خزان به خود نمی‏گیرد.
در دستگاه‏های موسیقی ایرانی تبحر کاملی داشت و به گوشه‏های موسیقی محلی به خوبی آشنا بود. به شهادت دوستان و آشنایان حشمت نیازی به میکروفن نداشت، چرا که اوج صدایی که از دل سوخته‏اش به گلو می‏رسید حنجره‏اش راتسکین می‏داد و آنچنان رسا بود که می‏شد ازپشت دیوارهای دور صدایش را شنید. او در بین دوستانی چون محمود مرآتی، اکبر ایزدی،علی ناظری و مسعود زنگنه و... هنر خود را به کمال رسانید.
از ترانه‏های بسیار معروف او می‏توان به «خداحافظ عزیزم»، «دلم زندانی درده»، «گلاریزان»، «ظالم ظالم»، «گلبانگ عاشقانه»، «رفیقانی طریقت » و ترانه‏ی بسیار زیبا و معروف «جشن شادی»اشاره کرد. سرود«بازهوای وطنم آرزوست»را برای اولین بار در ایران اجرا نمود، که بسیار مورد استقبال مردم قرار گرفت و بعدها خوانندگان زیادی درکشورمان با اشتیاق این سرود را بازخوانی کردند. هم اینک این شعر به همراه نت آن بر آرامشگاه جاوادانه‏اش حک شده است.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی دامنه‏ی فعالیت‏های خود را گسترش داد و تا سال 1368 با صدا و سیمای مرکز کرمانشاه همکاری داشت و جزء‌کسانی بود که در زمان جنگ تحمیلی توسط مرکز صدا و سیمای استان همراه گروهی از نوازندگان به سرپرستی مسعود زنگنه به مناطق و خط مقدم جبهه‏ها رفته و سرودهای حماسی از جمله«باز هوای وطنم آرزوست» و سرودهای بسیار زیاد دیگری را با عشق به ایران و اسلام خالصانه به رزمندگان پیشکش کرد. در سال 1367 کنسرتی را در تالار شهید بهشتی کرمانشاه به مناسبت سالگرد تأسیس رادیو کرمانشاه با ارکستر صدا و سیما اجرا نمود، و از سال 1368 به بعد همکاری خود را با گروه مشتاق به سرپرستی سیاوش‏نورپور آغاز کرد ،که حاصل آن اجرای کنسرت‏های متعددی در کرمانشاه و تهران و دیگر نقاط کشور بود. آخرین کنسرتش در فروردین 1374 در سازمان هواشناسی کشور بود. تمام برنامه‏ها و کنسرت‏هایش با موفقیت و استقبال با شکوهی اجرا می‏شد.
روانشاد حشمت‏اله لرنژاد مدت 25 سال به عنوان یک کارمند متعهد و صدیق در اداره‏ی هواشناسی انجام وظیفه نمود و علاقه‏ی زیادی به شهرش داشت که نشانه‏ی این علاقه ،خواندن ترانه‏ی‏«کرماشان کرماشان» است که با شور و شوق خاصی اجرا نموده است.
زنده‏یاد حشمت‏اله لرنژاد معتکف کوی دوست بود و سائل بی‏قرار درگاه آن یکتای عشق آفرین و نغمه‏های آواز او تضمیدی بود بر دردهای عشاق. مناعت طبع و علو همتش سبب بود تا هنرش را به بی‏هنران نفروشد. همیشه این شعر ورد زبانش بود که:
نام نیکو گر بماند روزگار
به کز او ماند سرای زرنگار
وی ارادت و عشق خاصی نسبت به خاندان حضرت علی(ع) داشت و نوحه‏های زیادی را با لهجه‏ی کردی کرمانشاهی و فارسی به مناسبت شهادت حضرت امام حسین(ع) در استودیو صدا و سیمای کرمانشاه و حتی با حضور در دسته‏های سینه‏زنی و زنجیرزنی با صدای پرتأثیر خود خوانده است .(آقامی‏روـ شیرین شمامه‏ی نوبرم ـ اکبر رو اکبرم ـ یا علی امشب و ...و از این نوحه‌هاست .
شیدا می‏گوید:«نوحه‏های او با سوزی حسینی بر زبان می‏آمد و اگر صدای حشمت اثر و خاطره‏ای دارد ریشه در ایمان و اعتقاد عمیق او را دارد».
وی از اشعار پرمغز شعرای کُرد چون(طاهر بگ جاف، مولوی کرد، سید یعقوب ماهیدشتی) و خیلی‏های دیگر مخصوصاً برادرش شیدا کرمانشاهی که یکی از شعرای به نام کرمانشاه است، استفاده می‏کرد. وی دارای سه فرزند، یک دختر و دو پسر می‏باشد که حسام‏الدین فرزند بزرگ ایشان در زمینه خوانندگی فعالیت دارد .
زنده‏یاد استاد حشمت‏اله لرنژاد مروارید پرارج دریای موسیقی فولکلور کردی ،انسانی با صفا، وارسته و یک رنگ بود و اهل هیچگونه شکسته نفسی‏های ریاکانه نبود .عمری را در طلب لقمه‏های راز و جرعه‏ای نسیم تقرب به سر برد. سالها روح تعهد را در وجود مردم این دیار دمید . در بامداد روز شنبه 25 شهریور 1374 در اثر عارضه‏ی قلبی بود که دعوت حق را لبیک گفت. فوت ایشان ضایعه‏ی جبران‏ناپذیر و اسفناکی بود بر پیکره‏ی موسیقی کردی ایران.
حشمت رفت، اما هیچگاه صدایش در مناطق اورامان و کردستان و کوچه پس کوچه‏های کرمانشاه وتمام نقاط کردنشین فراموش نخواهد شد.
روحش شاد و یادش جاودان باد
« حشمت غم مرگت به جگرخواهد ماند
زین داغ به سینه‏ها اثر خواهد ماند
آن ناله‏ی جانسوز که در نای تو بود
در خاطره‏ی اهل هنر خواهد ماند»

نوروز در آوای حسن زیرک- بهزاد خالوندی

اسلام آبادپرس: مینی بوس قدیمی در جاده های و پر پیچ و خم دامنه های سبز زاگرس، سلانه سلانه راه ناهموار خویش را در پیش گرفته است. مسافران به سختی خودشان را با ساک هایی پر از وسیله در راهرو  و لابلای صندلی های فرسوده جای داده اند. راننده رادیو را بر روی موج رادیو کوردی کرمانشاه تنظیم کرده و صدای آن را تا آخر بلند کرده؛ همه مسافران مبهوت طنین دلنشین صدای خواننده ای شده اند که آوازه اش همه جای ایران پیچیده شده،  و با همه وجود ترانه «نوروز» را می خواند:

ئه م روژی سالی تازه یه نه وروزه هاته وا

جیژنیکی کونی کورده به خوشی و به هاته وا

  وا روژهه لات  له به نده نی به رزی ولاته وا

  ره نگی گولاله و گه زیزه شه به ق شه وق ئه داته وه

...

 هر سال بهار با صدای « نوروز» حسن زیرک می آمد.

«کردها»و «موسیقی» از گذشته های بسیار دور، در شادی و غم، همراه و همدم همیشگی بوده اند. سال که نو می شود، «موسیقی» نیز ریتم تندتر و شادتری  به خود می گیرد تا مردم کورد خستگی یک زمستان سخت را از تن و جان به در کنند. دشت ها و کوهپایه های زاگرس در ماههای اولیه بهار از طراوت و سرزندگی خاصی برخوردارند و ساکنان خود را به گشت و سیران و انجام هلپرکی های «چپی» و «فتاپاشا»، به همراهی نوای اسطوره ای ساز و دهل، فرا می خوانند. پشت سر نهادن یک سرمای طاقت فرسا و آرام گرفتن در آغوش اعتدال بهاری واقعاً جای جشن گرفتن هم دارد.

سرود  «نوروز» با  صدای حسن زیرک

از میان ترانه هایی که به مناسبت آغاز سال جدید و پیشوازی از نو شدن طبیعت ساخته شده اند، ترانه «نوروز» با صدای حسن زیرک از محبوبیت ویژه ای برخوردار است. شعر این آهنگ بیاد ماندنی از ماموستا «پیره میرد» بوده و در دستگاه ماهور ساخته شده است. این آهنگ از تنظیمی بسیار زیبا برخوردار بوده و شنونده از گوش سپردن به آن سیر نمی شود و با گذشت پنجاه سال از ساخت این ترانه، هنوز هم محبوب ترین آهنگ نوروزی کوردی محسوب می شود و به وقت فرارسیدن بهار، از همه جا، از پخش کننده اتوموبیل ها گرفته تا کانال های ماهواره ای، می توان «نوروز» را با طنین صدای حسن زیرک شنید.

«نوروز» از ساخته های ماموستا محمد صالح دیلان یکی از موسیقی دان های مشهور کورد است. البته حسن زیرک هم در ملودی و شعر تغییراتی داده است. مثلاً در اجرای حسن زیرک گفته می شود:

جیژنیکی (کونی) کورده به خوشی و به هاته وا

که در شعر پیره مرد به این صورت بوده است:

جیژنیکی (قومی) کورده به خوشی و به هاته وا

همچنین حسن زیرک ریتم آهنگ «نوروز» را مقداری دستکاری نموده و آن را تندتر کرده است.

برای بسیاری غیر قابل باور است که آهنگ زیبای «نوروز» را یک ارکستر غیر کرد نواخته است؛ ارکستر رادیو تهران در دهه سی به رهبری مشیر همایون شهردار. ارکستری که بزرگانی همانند: جلیل شهناز، جهانگیر ملک، حسن کسایی، احمد عبادی و حسین یاحقی در آن ساز می زدند.

همکاری حسن زیرک با ارکستر رادیو تهران از سال 1337(زمان بازگشایی رادیو کردی تهران) شروع شد.  وی به عنوان خواننده در این رادیو استخدام شد و شروع به خواندن ترانه هایی به زبان کوردی کرد. چندی نگذشت که آوازه حسن زیرک در میان اهالی موسیقی پایتخت پیچید و او سر از محافل هنری آن سال ها درآورد.

 ماموستا علی مردان در گفتگویی که پس از مرگ حسن زیرک با رادیو کردی بغداد انجام داده، خاطره ای از دیدار خود با حسن زیرک جوان در اواخر اوایل دهه چهل را اینگونه روایت کرده است: « تنها خدا می داند که من چقدر حسن زیرک  را دوست داشتم و با مردن او، ترانه ها هم در حنجره من هم مردند. من هرگز حسن زیرک را فراموش نمی کنم و او بهترین خواننده بود. من و حسن زیرک  ارتباط بسیار نزدیکی با هم داشتیم و حتی در تهران نیز با هم بودیم. هنگامی که من به تهران رفتم حسن زیرک هم در آنجا بود و یک روز صبح زود او همراه با یک هنرمند بسیار معروف، به دنبال من آمده و با هم به مجلسی که در خانه زیرک برگزار بود، رفته و به اجرای آواز پرداختیم.»

همانگونه که ماموستا علی مردان توصیف می کند؛ حسن زیرک در آن سال ها با هنرمندان ممتاز تهران حشر و نشر داشت و کارهای ماندگاری همانند؛ «نوروز»، «هه ی نار هه ی  نار» و «تو وه ره و من دیم» را با همکاری ارکستر بزرگ رادیو تهران، اجرا کرده بود. حسن زیرک در همان سال ها با خانم میدیا زندی، گوینده رادیو کوردی تهران ازدواج کرد.

رادیو کوردی تهران تا سال 1341 در تهران فعالیت می کرد اما پس از آن به منظور ارائه بهتر برنامه ها و ارتباط نزدیک با جامعه مخاطبان کرد به کرمانشاه منتقل شد و تبدیل به رادیوی کردی (ایران) گردید که با جمله معروف «ده نگی ئیرانه، به شی کوردی» از کرمانشاه بر روی آنتن می رفت. حسن زیرک با ورود به شهر کرمانشاه و آشنایی با استاد مجتبی میرزاده، نابغه موسیقی ایران، فصل تازه ای از دوران پر بار هنری خویش را آغاز کرد و به خلق آثار بسیاری دست زد.

همسر حسن‌ زیرک‌ که‌ خود‌ گوینده‌ بخش‌ کردی‌ رادیو تهران‌ بود،‌ در باره زندگی هنری حسن زیرک در آن سالها می‌نویسد: « برنامه‌های‌ کردی‌ رادیو تهران‌ و کرمانشاه‌ بخاطر صدای‌ دلنشین‌ حسن‌ زیرک‌ مورد توجه‌ همه‌ قرار گرفته‌ بود و آن‌ موقع‌ هر روز دو بار برنامه‌ «ما و شنوندگان» پخش‌ می‌شد. حسن‌ زیرک‌ با صدای‌ رسا و لذت‌بخش‌ خود باعث‌ معروفیت‌ و کیفیت‌ و شکوفایی‌ برنامه‌های‌ کردی‌ در تهران‌ و کرمانشاه‌ شده‌ بود و سیل‌ نامه‌های‌ طرفداران‌ ترانه‌های‌ او هر روز به‌ رادیو جاری‌ بود. روزانه‌ نزدیک‌ به‌ دوهزار نامه‌ نوشته‌ می‌شد و حتی‌ درون‌ نامه‌ پول‌ قرار می‌دادند تا ترانه‌ مورد درخواست‌ آنان‌ پخش شود.‌ از مرداد 1341 برد ایستگاه‌ رادیوی‌ کرمانشاه‌ به‌ صد کیلو وات‌ رسیده‌ بود و صدای‌ حسن‌ زیرک‌ به‌ همه‌ شهرها و روستاهای‌ کردنشین‌ می‌رسید».

 «نوروز» ترانه ای همیشگی برای آغاز سال نو

 بی گمان ترانه «نوروز» از زیبا ترین و ماندگار ترین کارهای موسیقایی است که پیرامون بهار و سال نو ساخته شده و با گذشت پنجاه سال از ساخت آن، هنوز بوی تازگی و طراوت می دهد.

 این ترانه در سال های اخیر در غالب کاست «ترانه های حسن زیرک» در کنار ترانه هایی همانند؛ «که تانه»، «هه ی به نناز»، «ئه سمه ری دولبه ری»، «شه و»، «ئه ی وه ی بارانه»، «هه ی نار هه ی نار»، «لورکی و لورکی»، توسط انتشارات معتبر «ماهور» برای علاقه مندان به این هنرمند روانه بازار شده است.

البته سال ساخت «نوروز» در بروشور به اشتباه 1348 عنوان شده که احتمالاًً 1338 صحیح است. زیرا مشیر همایون شهردار تنها از سال 1331تا سال 1338 سرپرست ارکستر رادیو تهران بوده و سپس با کناره گیری تدریجی از دنیای موسیقی در سال 1348 فوت نمودند. همچنین حسن زیرک تنها در فاصله سال های 1337 تا 1341 در تهران بوده و از 1341 با نقل مکان به کرمانشاه، تا 1344 با ارکستر رادیو کرمانشاه به رهبری  مرحوم عبدالصمدی و نوازندگی بزرگانی همانند؛ میرزاده، ایزدی و پولکی به ارایه کارهای هنری پرداخت. پس از این سال ها، حسن زیرک با توجه به عدم توجه مسئولان وقت رادیو و تلویزیون به خواسته های وی، رادیو کوردی کرمانشاه را ترک کرد و  پس از مدتی دردمندانه از دنیای هنر خداحافظی کرد و سال های پایانی قبل از مرگش زودهنگامنش (تیرماه 1351) را در قهوه خانه ای در بوکان گذراند.

خوشبختانه در سال های اخیر تعدادی از آثار حسن زیرک با تأیید شورای عالی شعر و موسیقی صدا و سیما ، مجوز پخش از شبکه های استانی را گرفته و به مناسبت های مختلف از مراکز مختلف استانی در مناطق کردنشین مثل سنندج پخش می شوند. همچنین در سال های اخیر رادیو فرهنگ گهگاه  اقدام به پخش ترانه ماندگار«نوروز» کرده است.

در این میان تنها شبکه زاگرس کرمانشاه است که تمایلی به پخش آثار این اسطوره موسیقی کرد نداشته و حتی از پخش آهنگ های مجوزدار وی نیز اکراه دارد، در حالی که حسن زیرک از چهره های مشهور رادیو کرمانشاه در اوایل دهه چهل بود.

 هر چند زیرک وداعی بسیار تلخ و تراژیک با دنیای هنر داشت و آخرین نفس هایش را بر روی تخت بیمارستان بوکان (در حالی که از درد بیماری لاعلاج سرطان می نالید) کشید، ولی با آغاز هر بهار، سرود «نوروز» با صدای پر طنین و اسطوره ای حسن زیرک، همچنان از ضبط صوت ماشین هایی که پر شتاب دشت ها  و کوهپایه های زاگرس را در می نوردند، شنیده می شود.
منبع:کردپرس