وبلاگ اسلام آبادپرس دیگر به فعالیت خویش ادامه نخواهد داد



وبلاگ اسلام آبادپرس دیگر به فعالیت خویش ادامه نخواهد داد

لوحِ گور / شاملو

لوحِ گور

نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی.

شاخه‌ها را از ريشه جدايی نبود
و بادِ سخن‌چين
با برگ‌ها رازی چنان نگفت
که بشايد.

دوشيزه‌یِ عشقِ من مادری بيگانه است
و ستاره‌یِ پرشتاب
در گذرگاهی ماءيوس
بر مداری جاودانه می‌گردد.

پاييز /شاملو

پاييز

برایِ غلام‌حسينِ ساعدی

گویِ طلایِ گداخته
بر اطلسِ فيروزه‌گون

[سراسرِ چشم‌انداز
در رويايی زرّين می‌گذرد.]

و شبحِ آزادگردِ هيونی يال‌افشان،
 

که آخرين غبارِ تابستان را
 کاهلانه

از جاده‌یِ پرشيب
برمی‌انگيزد.

 

و نقشِ رمه‌يی
بر مخملِ نخ‌نما
 

که به زردی
 می‌نشيند

 

طلا
و لاجورد.

 

طرحِ پيلی
 در ابر
و احساسِ لذتی از
 آتش.

 

چشم‌انداز را
 سراسر

در آستانه‌یِ خوابی سنگين
رويايی زرّين می‌گذرد.

۱۳۴۵

که زندانِ مرا بارو مباد.../ شاملو

که زندانِ مرا بارو مباد...

که زندانِ مرا بارو مباد
جز پوستی که بر استخوان‌ام.

بارويی آری،
اما
گِرد بر گِردِ جهان
نه فراگِردِ تنهايی‌یِ جان‌ام.

آه
آرزو! آرزو!

 

پيازينه پوست‌وار حصاری
که با خلوتِ خويش چون به خالی بنشينم
هفت دربازه فرازآيد
بر نياز و تعلقِ جان.

فروبسته باد
 

آری فروبسته باد و
 فروبسته‌تر،

و با هر دربازه
هفت قفلِ آهن‌جوشِ گران!

 

آه
آرزو! آرزو!

۱۳۴۸

فصلِ ديگر / احمدشاملو

فصلِ ديگر

 
بی‌آن که ديده بيند،
 در باغ

احساس‌می‌توان کرد
در طرحِ پيچ‌پيچِ مخالف‌سرایِ باد
 

ياءسِ موقرانه‌یِ برگی که
 بی‌شتاب

برخاک می‌نشيند.

 

 
بر شيشه‌هایِ پنجره
 آشوبِ شبنم است.

 

ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيی و در خويش بنگری.

 

با آفتاب و آتش
 ديگر

گرمی و نور نيست،
 

تا هيمه‌خاکِ سرد بکاوی
 در
  رويایِ اخگری.

 

اين،
فصل ديگری‌ست
 
که سرمای‌اش
 از درون
درکِ صريحِ زيبايی را
 پيچيده می‌کند.
يادش به‌خير پاييز
 با آن
توفانِ رنگ و رنگ
 که برپا

در ديده می‌کند!

 

 

هم برقرارِ منقلِ ارزيزِ آفتاب
 
خاموش نيست کوره
 چو دی‌سال:

خاموش
خود
من‌ام!

 

مطلب از اين قرار است:
 

چيزی فسرده است و نمی‌سوزد
 امسال

در سينه
در تن‌ام!

ساعتِ اعدام /شاملو

ساعتِ اعدام

در قفلِ در کليدی چرخيد

لرزيد بر لبان‌اش لب‌خندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشيد

در قفلِ در کليدی چرخيد

 

بيرون
رنگِ خوشِ سپيده‌دمان
ماننده‌یِ يکی نوتِ گم‌گشته
 
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان رویِ
  سوراخ‌هایِ نی

دنبالِ خانه‌اش...

 

در قفلِ در کليدی چرخيد
رقصيد بر لبان‌اش لب‌خندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشيد

 

در قفلِ در
کليدی چرخيد.

۱۳۳۱

در لحظه / شاملو

در لحظه

به تو دست‌می‌سايم و جهان را درمی‌يابم،
به تو می‌انديشم
و زمان را لمس‌می‌کنم
معلق و بی‌انتها
عريان.

می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم.
آسمان‌ام
ستاره‌گان و زمين،
 

و گندمِ عطرآگينی که دانه‌می‌بندد
 رقصان

در جانِ سبزِ خويش.

 

از تو عبورمی‌کنم
چنان که تُندری از شب.ــ

می‌درخشم
و فرومی‌ريزم.

19 مرداد 1359

عاشقانه / شاملو

عاشقانه

 
بيتوته‌یِ کوتاهی‌ست جهان
 در فاصله‌یِ گناه و دوزخ
خورشيد
 هم‌چون دشنامی برمی‌آيد

و روز
شرمساری‌یِ جبران‌ناپذيری‌ست.

 

آه
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
چيزی بگوی

درخت،
جهلِ معصيت‌بارِ نياکان است
 

و نسيم
 وسوسه‌يی‌ست نابه‌کار.

مهتابِ پاييزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلايد.

 

چيزی بگوی
 

پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
 چيزی‌بگوی

 

هر دريچه‌یِ نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشايد.
 

عشق
 رطوبتِ چندش‌انگيزِ پلشتی‌ست
و آسمان
 سرپناهی

 

 

تا به خاک بنشينی و
 بر سرنوشتِ خويش
  گريه سازکنی.

 

آه
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم چيزی بگوی،
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگ‌وارانِ ژوليده آبرویِ جهان‌اند.

عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

 

خامُش منشين
 خدا را

پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
 

از عشق
 چيزی بگوی!

 

12 مرداد 1359

رستاخيز /شاملو

رستاخيز

من تمامی‌یِ مُرده‌گان بودم:
مرده‌یِ پرنده‌گانی که می‌خوانند
و خاموش‌اند،
مرده‌یِ زيباترينِ جانوران
برخاک و در آب،
مُرده‌یِ آدميان همه
از بد و خوب.

من آن‌جا بودم
در گذشته
بی‌سرود.
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.

 

به مِهر
 مرا
  بی‌گاه
   در خواب ديدی

و با تو
بيدارشدم.

19 مرداد 1359

هجرانی/شاملو

هجرانی

چه هنگام می‌زيسته‌ام؟
 
کدام مجموعه‌یِ پيوسته‌یِ روزها و شبان را
 من؟ــ
اگر اين آفتاب
 هم‌آن مشعلِ کال است
  بی‌شبنم و بی‌شفق

که نخستين سحرگاهِ جهان را آزموده‌است.

 

چه هنگام می‌زيسته‌ام؟
 

کدام باليدن و کاستن را
 من

که آسمانِ خودم
چترِ سرم نيست؟ــ

 

آسمانی از فيروزه‌یِ نيشابور
با رگه‌هایِ سبزِ شاخ‌ساران،
 

هم‌چون فريادِ واژگونِ جنگلی
 در درياچه‌يی،

آزاد و رها
 

هم‌چون آينه‌يی
 که تکثيرت می‌کند.

 

 
بگذار
 آفتابِ من
  پيرهن‌ام باشد
و آسمانِ من
 آن کهنه کرباسِ بی‌رنگ.

 

بگذار
بر زمينِ خود بايستم
بر خاکی از براده‌یِ الماس و رعشه‌یِ درد.

 

بگذار سرزمين‌ام را
 زيرِ پایِ خود احساس‌کنم

و صدایِ رويشِ خود را بشنوم:
 

رُپ رُپه‌یِ طبل‌هایِ خون را
 در چيتگر
و نعره‌یِ ببرهایِ عاشق را
 در ديلمان.

 

وگرنه چه هنگام می‌زيسته‌ام؟
کدام مجموعه‌یِ پيوسته‌یِ روزها و شبان را من؟

پرينستون، ۱۵ اسفندِ ۱۳۵۶